
روزی مجنون از سجاده ی شخصی عبور کرد... مرد نماز را شکست و گفت: مردک!در حال راز و نیاز با خدا بودم.. تو چگونه این رشته را بریدی؟؟؟!! مجنون لبخندی زد و گفت: عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم.. چگونه تو عاشق خدایی و مرا دیدی؟؟؟؟ ...
ادامه مطلب
خدایا....!!! زندگی ام مانند پسر بچه ایست که گریه کنان به مادرش می گفت: هم میزنی هم میگویی گریه نکن...؟ ...
ادامه مطلب
خدایا... بدون نوازش های تو میان دست های زندگی مچاله می شویم... "نوازشت را از ما مگیر".... ...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه ی لیلا نشست عشق ان شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود گفت :یارب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای خسته ام زین عشق،دل خونم نکن من که مجنونم تو مجنونم نکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو،من نیستم گفت:ای دیوانه لیلایت منم در رگت پنهان و پیدایت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی... ...
ادامه مطلب
پس از آفرینش آدم خدا گفت به او: نازنینم آدم…. با تو رازی دارم!.. اندکی پیشترآی .. آدم آرام و نجیب ، آمد پیش … زیر چشمی به خدا می نگریست !.. محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست . نازنینم آدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) ! یاد من باش … که بس تنهایم !!. بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !! به خدا گفت : من به اندازه ی …. من به اندازه ی گلهای بهشت …..نه … به اندازه عرش ..نه ….نه من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دو...
ادامه مطلب
مهدی جان... تنها ارزو نمیکنم بیایی! چون همه میدانند می آیی...!!! آرزو میکنم وقتی می آیی ...
ادامه مطلب